تبليغاتX
RAin Of LOve

RAin Of LOve

عشق

عشق من قمیشی

سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال ۱۳۲۴در قمیش(محلی در دزفول) به دنیاآمد، سیاوش سه برادر و يک خواهر با نامهای سيروس ، سيامک ، سيمين داره که سياوش از همه کوچکتره... ۸ ماهه بود که به تهران آمد(یعنی آورده شد) ، از ۸ ماهگی تا ۱۴ سالگی در يوسف آباد تهران بود . ماجرای خریدن اول گیتار سیاوش هم شنیدنیه: "يک گيتاری توی ويترين يک کفش فروشی( مغازه کفش فروشی هاليوود در تهران) به عنوان دکور آويزان بود و من به پدرم هی می گفتم که اين رو می خواهم ، تا بالاخره شب تولدم اين گيتار به دستم رسيد و بلد هم نبودم که چه جوری کوکش کنم! فقط يک مقداری هر سيم رو انقدر سفت می کردم که صدايی ازش در بياد. تا بعد ها يک گيتاريستی آمد و به من گفت که اين کوکت غلط است و برايم درستش کرد که فکر کنم ۱۱ سالگی من بود" برادر و خواهر سیاوش در لندن بودند و درس می خوانند. به اصرار برادر بزرگتر سیاوش که از علاقه او به موسیقی با خبر بود ، در ۱۴سالگی به لندن رفت.که به قول خود سیاوش : " ۱۴ سالم هم نشده بود، سال دوم دبيرستان را تا نصفه خونده بودم که اومدم و غرق شدم در اين موسيقی  در اونجا موسيقی اصلاً به طور کلی يک چيز درست و حسابی بود ، يعنی تلويزيون ها هفته ای چندين ساعت برنامه های موزيکال داشتند. مردم هم فکر و ذهنشون موسيقی بود و من هم خيلی لذت می بردم. " كار موسيقي را با زدن گيتار شروع كرده و در ۱۴ سالگي اولين آهنگ رسمي خود را با نام "ای قايقران به کجا می روی" براي ضياء ساخته است.از دورانی که سیاوش تو لندن بود باز هم از زبون خود سیاوش: "من دو سال با برادر بزرگترم بودم ولی افکارمون زياد در آن زمان با هم جور در نمی آمد و دعوامون ميشد! يعنی سوا شديم و بعد من آنقدر شبها می رفتم کلوپ و انقدر به موزيکها گوش می دادم ، با بچه های ارکسترها دوست بودم! و چون خودم ساز می زدم و اونها می دونستن ، يکی از ارکسترهايی که گيتاريستشون مريض بود و خيلی وقت بود که قرار بود بره و جاش پيدا نمی کردن ، به من پيشنهاد دادن که يکی دو دفعه ای با هم کار کنيم و اين کار را کردم و خيلی هم جالب بود براشون و من از همون زمانها با اين ارکستر که اسمش Winger برای سه سال کار کردم و بعد از اون اسمش شد Insects برای چهار سال ديگه  بعد از اون ديگه ارکستر خودم رو داشتم ، همه انگليسی بودن و من فقط خواننده شون بودم و البته اون موقع گيتار می زدم و بعد ها کيبورد هم می زدم ، اون هم به اين خاطر بود که کيبورديست ارکسترمون رفت و يکی بايد جاش رو پر می کرد که من خودم کردم." * سیاوش تحصیلات خود رو تا مقطع فوق لیسانس در Royal Society of Arts (دانشگاه سلطنتی لندن) در رشته Jazz Classical به پایان برد .در مورد اینکه چطور شد که آهنگسازی رو انتخاب کرد: " آهنگ سازی من رو انتخاب کرده  تنوع زياد نبود و بايد اين رشته را انتخاب می کردی ، پيانو که ساز اجباريمان بود و بايد همه می زديم ، ساز انتخابی هم گيتار انتخاب کرده بودم" یک نکته جالب اینکه سیاوش دوست دارد تا او را يک آهنگساز بدانند تا يک خواننده اولین آلبوم سیاوش عروسک شب هست آلبومی که به نوعی آلبومی فراموش شده هست. بیشتر ترانه های این آلبوم تو آلبوم های بعدی سیاوش باز خونی شده. یه نکته جالب اینکه یه ترانه سیاوش (پاییز) توی آلبوم دهاتی شادمهر بازخونی شده
"وقتی دلت پاییز میشه
 باغ دلت گلریز میشه
 تصویر غم میشینه تو چشم سیاهت"
همچنین میشه به آلبوم یارم کو که با شهره و فرامرز اصلانی خونده.اشاره کرد آهنگهايی که سياوش تو اين آلبوم خونده در آلبوم های ديگه سياوش قرار داره و اين آلبوم مجموعه ایی از چند آهنگ اين خواننده ها است که باز خونی شده. آهنگهای( کلید- مرمر - شنیدم) از شهره و (یارم کو - دل اسیره) از فرامرز اصلانی و(سراب - هدیه - سایه - کاش از اول) از سیاوش. *همچنین میشه به همکاری مشترک سیاوش با کوروش یغمایی در این سال ها نیز اشاره کنیم. البته این ارتباط به سالهای دورتری بر می گرده. " کورش يغمايی دوست زمان بچگی من بود و ما با هم خيلی خيلی زياد دوست بوديم. کلاس هفتم که من در ايران دبيرستان البرز می رفتم کورش دبيرستان هدف می رفت و ما با همديگه همون موقع می زديم و می خونديم. بعد ها هم من باز می رفتم و بر می گشتم..." بيست و پنج سالگی به ایران برگشت تو این مدتی که سیاوش تو ایران برای بسیاری از خوانندگان اون دوران آهنگسازی کرد که از این موارد میشه به بتی اشاره کرد.خوانده ایی که در اون دوران بسیار محبوب بودگفته میشه که بتی بعد از انقلاب دیگه به خوانندگی نپرداخت ۳ ترانه از تنها آلبوم باقی مانده از او(غریبانه) رو سیاوش آهنگسازی کرده در سال ۱۳۵۲دومین آلبومی که سیاوش به بازا عرضه کرد.آلبوم زیبای فرنگیس بود... این آلبوم هم مثه آلبوم عروسک شب به علت قدیمی بودن اطلاعات چندانی در مورد شاعر و تنظیم کننده در دست نیست. اما از کاور سی-دی خواب بارون اینطور به نظر میاد که شاعر و تنظیم کننده آلبوم فرنگیس و خواب بارون بیژن سمندر و نوید نحوی باشند.اما ترانه ی پاییز که از خود سیاوشه و همچنین طلوع و خالی(دو دلی) که در آلبوم هوای خونه بازخوانی شده اند...ترانه فرنگیس هم از سعید دبیری.باز هم بیشتر ترانه های این آلبوم که در اون زمان خونده شدند زیاد در دسترس نیست. حالا که از فرنگیس گفتیم بزارید یه نکته جالب در مورد زندگی شخصی سیاوش هم سیاوش تا حالا 4 بار ازدواج کرده که هر 4 بار به متارکه انجامیده.گفته میشد که ازدواج پنجم هم در راه.من خودم که اول این قضیه رو خوندم خیلی حالم گرفته شد.اما بعد که خوب فکر میکنم میبینم که موضوع چندان مبهمی هم نیست. آره شاید سیاوش عشق واقعی اش رو پیدا نکرده بود.
"هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
 ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
 هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
 عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد..."
همچنین در سال ۱۹۷۷ سِاوش قميشی؟ به همراه ، جميلی ،معينی, فرجاد گروه ربلس رو تشکیل دادند سیاوش در گروههای ربلس و استارس به دنبال اجرای موسیقی راک اند رول بود که در این مسیر بسیار موفق بود. سه چهار سال ایران موند ،انقلاب شد. از سال ۱۹۷۸ که ميشه بيست و پنج ، بيست و شش سال پيش به لس آنجلس رفت. سیاوش بعد از فرنگیس تا ۱۹ سال هیچ آلبومی به بازار نداد..خود سیاوش میگه: "تو اون سالها تکلیف مشخص نبود و ما نمی دونستیم چی کار باید بکنم...ولی بعد متوجه شدیم که حالا که هستیم باید کارهایی بکنیم..." بعد از این غیبت که نه بعد از یه مدت طولانی در سکوت... سومین آلبوم سیاوش آلبوم حکایت رو که یه همکاری مشترک و موفق با مسعود فردمنش بود منتشر کرد... در سال ۱۳۷۱... این آلبوم رو حکایت اول(مسعود فردمنش) می دونند...ماجرای اینکه فکر و ایده شکل گیری این آلبوم و حکایت های بعدی از زبون مسعود فردمنش: "سال ۹۱ بود، که به سهم خود احساس کردم حرکتی تازه باید آغاز شود. مردم را با شعر و ترانه آشتی دهیم. بهترین فکر این بود که شعر را خالص بیان کنیم – همان زمان که با سیاوش قمیشی اولین حکایت را ساختیم و ارائه دادیم که ملودیها سنگین و جدی بود – شعرها همه جدی و غمگین بود. برای شعر خواندن و دکلمه کردن هم سعی کردم ادا در نیاورم – بلکه با مردم حرف بزنم..." که میشه گفت با این کار سیاوش رو هم دوباره با خوندن آشتی داد... نکته جالبی که اینجا هست اینه که هیچ کمپانی حاضر به پخش این آلبوم نبود...که در نهایت کمپانی کلتکس حاضر به این کار شد.که با استقبال مردم مواجه شد– حکایتِ اول حکایت روز شد. به دل همه نشست. هیاهویی به راه انداخت و هنوز بعد از سالها باز خاطره هایش مانده است. هنوز مردم از آن حرف می زنند... بعد از حکایت اول مسعود فردمنش حکایت ها رو ادامه داد.شهره، شاهرخ،ستار و سیاوش( با آلبوم حادثه ) هم همسفران حکایت ها شدند. حکایت ها حکایت زندگی مردم بود در نهایت حکایت هفتم رو به تنهایی منتشر کرد .ترانه های این آلبوم(حکایت) همگی از مسعود فردمنش بود و تنظیم ها هم از آندرانیک با تکنوازی زیبای پیانو از سیاوش مخصوصآ ترانه ی قشنگ حکایت که انگار حکایت زندگی همه عاشقاست،
" با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود
در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
                    شکوه بسی شنیده ام
                               از دل درد کشیده ام
کور شوم جزتو اگر زمزمه ایی دگر کنم"
 از ترانه های به یاد ماندنی این آلبوم میشه به پرنده های قفسی اشاره کنیم
"پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی
 عمرشون رو بی همنفس کز میکنند کج قفس
 نمی دونند سفر چیه
 عاشق در به در کیه
 هر کی بریزه شادونه فکر میکنند خداشونه
 یه عمره بی حبیبند 
 با آسمون غريبن
 اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
 چه می دونند به چی میگند ستاره
 چه میدونند دنیا کیا بهاره
 چه می دونند عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون..."
+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

گریه

 

گریه کن گریه قشنگه  گریه سهم دل تنگه

 

گریه کن گریه غروره  مرحم این راه دوره

 

سر بده آغاز هق هق  خالی کن دلی که تنگه 

                        

گریه کن گریه قشنگه  گریه قشنگه 

                   

گریه سهم دل تنگه  گریه کن گریه قشنگه

 

بذار پروانه احساس  دلت رو بغل بگیره

 

بغض کهنه رو رها کن  تا دلت نفس بگیره

 

نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی 

                       

تو بشی مثل ستاره   تو دل شب ها بسوزی

                     

گریه کن گریه قشنگه  گریه سهم دل تنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

آینه زندگی

قصه از اینجا شروع می شه،که یک پسر بچه ای که تنها همبازی اش  یک دختر بچه ای بود که از بچگی با هم بزرگ می شن، همیشه پسر بچه از دیدن همبازی اش خیلی خوشحال می شده این پسره بزرگتر می شه و هنوز به همبازی قدیمیش علاقه داره،چون خاطرات بچگی اش به یادش میاره،خلاصه این پسره همیشه و همیشه و تنها دلخوشی اش این بود که همیشه با اون باشه تاخلاصه زمان می گذره تا اینکه پسره واسه خودش مهندس می شه و همیشه می خواسته از همبازی قدیمیش خواستگاری کنه اما نمی دونست چه جوری و از کجا باید شروع کنه تا اینکه یک اختلاف خانوادگی واسه دختره پیش میاد که باعث می شه دختره تصمیم بگیره از ایران بره،و همین جریان باعث می شه که پسره از علاقه خودش به اون بگه تا از رفتنش ممانعت کنه،دختره که هاج و واج میمونه از پیشنهاد دوست قدیمیش و نمی دونه که باید بهش چی بگه تا زمان می گذره اما همین پیشنهاد پسره باعث شد بود که اون از ایران نره،و پسره همیشه خوشحال بود که اونم بهش علاقه داره که بخاطر اون از ایران نرفته،پسره با یک علمه از عشق به اون پیشنهاد می کنه که با هم برن بیرون یک قدمی بزنن ،دختره با اکراه قبول می کنه که بیاد ،میرن با هم کافی شاپ سر حرف می شه و دختره خیلی راحت بهش می گه ببین من تو را دوست دارم اما تو را مثل برادرام دوست دارم نه بیشتر نه کمتر،پسره که خیلی خودش کنترل کنه که اشکاش جاری نشه میگه باشه عزیزم من فقط خوشبختی ات و می خوام نه چیز دیگه و اگه فکر می کنی با رفتن من همه چی درست می شه باشه من میرم ،پسره با یک دل شکسته میاد بیرون و بعد از اینکه دوستش می رسونه میره خونه.....خلاصه پسره که از فکر دختره بیرون نمیاد به خودش می گه هگه صبر کنم شاید اون نظرش عوض بشه با همین طرز فکرش 5 سال واسه دختره صبر میکنه تا اینکه یک روز بهش زنگ می زنه که حلش و بپرسه و ببینه فرقی کرده یا نه که بازم با اخلاق خشک دختره مواجه می شه و اون موقع هست که علاوه بر دلش ،قلبشم میشکه...پسره بعد از اون جریان تصمیم میگیره که انتقامش از هر چی دختره بگیره  و بخاطر همین طرز افکارش دل افراد زیادی را میشکونه تا اینکه با یک دختری آشنا می شه که مثل خودش رنج کشیده بوده البته نه از لحاظ عشقی بلکه از لحاظ خانوادگی و هیچوقت از خانوادش محبتی ندیده بود و نا مادری داشت ،پسره که دلش براش می سوزه و دوست داشت یک جوری بهش بفهمونه که محبت وجود داره بهمین جهت کاری میکنه که دختره شیفت اش می شه و پسره را خیلی دوست داره این دوستی زمان زیادی طول می کشه و پسره با ترحم رفته بود جلو اما دختره با عشق که بعد از یکسال دختره می گه من اینجوری سخت ام با هات بمونم پسره هم که می خواسته همچین دوستی را از دست نده با خانوادش صحبت می کنه تا اینکه نا خواسته واسه پسره قضیه ازدواج میاد جلو بر خلاف خواسته پسره،اون اینقدر دوستیش و پیش برده بود تا اینکه به اینجا رسیده بود،اما این پسر روحش و فکرش  پیش عشق قدیمیش بود و اصلاٌ نمی تونست !!!از طرفی هم می خواسته چند بار قطع رابطه کنه اما دختره نمی زاشته و با گریه هاش نمی تونسته بیخیالش بشه از طرفی ام خانواده دختره منتظره خواستگاری اومدنش بودن و همه این چیزا کنار دختره شیفته و دلباخته پسره شده بوده اما پسره دوست اش داشت اما نه واسه ازدواج ،دقیقاٌ انگار زمان بر گشته بود به زمان بچگی اش و اون همبازی قدیمیش اما الان بر عکس شده بود،اگه بکه آره باید یک عمر با فداکاری زندگی کنه نا با عشق ،اگه بگه نه اون دختر و نا خواسته بازیچه خودش قرار داده و جلوی خانوادش بتی که از پسره درست کرده نمی دونه با چه رویی بگه بعد از این همه مدت من و نخواسته !!!و اصلاٌ معلوم نیست که واسه دختره آینده ای بمونه یا نه .........؟؟؟این قصه یکی از دوستامه ،لطفاٌ شما خواننده عزیز خودت بزار جای پسره و ببین واسه این مشکل اش راه حل داری ،ممنون میشم که نظر بدین شاید نظر شما کمکش کنه به روند زندگی اش..ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

فرق عشق و دوست داشتن

بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوتهايي وجود دارد نكات زير كمك مي كند تا اين تفاوتها را درك كنيم :
1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسي كه را دوست داريد مي بينيد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد .
2- هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فصلي زيباست .
3- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد و ليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد نگاه مي كنيد لبخند خواهيد زد .
4- هنگاميكه در كنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد آنچه را كه در ذهن خود داريد بيان كنيد ولي در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا خواهيد داشت .
5- در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالتمي كشد و حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت .
6- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي توانيد در حالي كه خنده اي بر لب داريد مدتها به چشمان كسي كه دوستش داريد نگاه كنيد .
7- وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او خواهيد داشت .
8- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق ديدن است اما دوست داشتن از طريق شنوايي و صحبت كردن است .
9- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد عشق همچون قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهد ماند .
راستي شما دوست عزيز نظرتون چيه ؟ بايد دوست داشت يا عاشق بود ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

جريانات رختخوابي**!!!*





 يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال
 وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من
 حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني."
 چي؟ يعني چه؟
 و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:
 تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي
 ما هستي!
 و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:
 تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب
 بين من و تو اتفاق مي‌افته؟
 خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم
 با افسردگي خوابيدم.
 فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم
 رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ
 و مشغول خريد شديم.
 چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش
 گفتم
 كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر
 دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك
 جفت گوشواره‌اي
 الماس.
 حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد.. حتي فكر كنم سعي كرد من و
 امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار
 هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش
 گفتم: "برشدار عزيزم."
 در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم
 همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."
 در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."
 با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"
 عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من
 به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه."
 و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم:
 "چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات
 مي‌خرم؟"
 خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده
 "هرچي عوض داره گله نداره."
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

عشق چیست؟؟

 
* عشق بهترین و پاک ترین است.عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.

* ما در اسارت جامعه گرفتاریم و عشق به حاشیه رانده شده است.

* عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است.

* همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.

* هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک ترین است.

*در روابط انسانی,سکس, وسیله ی عشق برای ایجاد پیوند بین انسان هاست.سکس وسیله ای بیش نیست! هدف,پیوند است.

* جامعه می گوید مستقل و تنها باش ولی در خدمت من.عشق می گوید در خدمت خود باش ولی آزاد و عاشق.

* باور جدایی می آفریند.عشق,یگانگی.

* تمام تلاش های جامعه در جهت حکومت بر ما و محو عشق به عنوان نیروی رقیب است.

هر کدام از ما, از کودکی تعریفی از عشق در ذهنمان بوده است.و این تعریف به مرور

زمان تغییر کرده است.گفته ها و شنیده و دیده ها در تغییر این تعریف موثر بوده است.

جامعه و ابزارهایش و همچنین تلخی ها و رنج های زندگی هم تاثیر گذار بوده.

کودک که بودم,عشق,انرژی موجود بین دو دختر و پسر یا زن و مرد بود.بعد ها پیش

خود گفتم : شاید عشق همان دوست داشتن است! بعدها گفتند دوست داشتن از

عشق برتر است!

از خود می پرسیدم : عشق چیست؟

و همانطور که بزرگتر می شدم تعریفم از عشق تغییر می کرد.(و خواهد کرد! )

چندی پیش به این نتیجه رسیدم:

عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.

هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک ترین است.

عشق درس از خودگذشتگی می دهد.با عشق دیگر خود را نمی بینی.با عشق بدی های دیگران را نمی بینی.فقط خوبی می بینی.با عشق همه چیز خوب است.

آنجایی که جز معشوقه چیز با ارزش دیگری نداری,پیام عشق عدم وابستگی به دنیا و رهایی ست.آنجا که بدی ها و زشتی های معشوقه را نمی بینی,عشق می گوید فقط خوبی را ببین.بدی اصیل نیست!

آنجا که فقط خوبی می کنی و بدی نیکنی,عشق درس محبت و ایثار و از خودگذشتگی می دهد.

آنجا که دست به خشونت می زنی,عشق می گوید که برای اثبات محبتت,برای وصال,برای معشوقه ات,برای اثبات از خودگذشتگی ات,حتی می توانی خشونت کنی.عشق به هرطریقی می خواهد خودنمایی کند!

عشق نمی خواهد فاصله و ابهامی بین انسان ها باشد,بنابر این در ابهام,عشق بسیار تاثیرگذار می شود.

مادر بدی های فرزند را نمی بیند,حتی دیدن این بدی ها هم مانعی در راه عشق ورزی او نخواهد بود.ولی نمونه ها و تجربه های مادران جامعه به او می گوید در راه عشق ورزی کمی بیشتر بیندیشد! به بی وفایی های دیگر فرزندان جامعه نیز توجه کند!

عشق همه ی خوبی ها را دارد.عشق همه چیز است.

Love Is All
با عشق بدی بی معنی ست.عشق یعنی فنا.عشق می گوید که خودت را(محصول جامعه) فراموش کن و در خدمت من باش.در خدمت صلح و محبت باش.در خدمت پاکی و راستی باش.

همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.

ولی تفاوت در شرایط فرد و البته شخصیت است.هر کدام از ما با عشق در ارتباط دهایم.ولی بسته به اینکه چقدر از قید و بند جامعه آزاد شده باشیم,می توانیم عشق را درک کنیم.بسته به اینکه چقدر آزاد و رها باشیم.بسته به اینکه باورها و اعتقادات و آداب و رسوم و عوامل محیطی چقدر بر ما تاثیر گذار بوده است...

عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است. شنیده اید که می گویند عشق کاذب.یا عشق حقیقی و واقعی.

عشق عشق است.حتی عشقی که که بین دو نوجوان وجود دارد و به آن عشق سطحی می گوییم ,عشق است.ولی چیزی که موثر است و نادیده گرفته شده شخصیت فرد(محصول جامعه) است.

شخصیت و تمام عوامل موثر بر آن,در رفتارهای یک شخص موثر است.عشق بر رفتار فرد تاثیر می گذارد,شخصیت هم تاثیر گذار است.با تغییر شخصیت,رفتار فرد هم ممکن است تغییر کند. عشقی که می گویند سطحی ست همین است.در اینجا جوانب مختلف شخصیتی دو فرد در نظر گرفته نشده است.عشق سطحی نبوده.

ولی اگر در روابط عاشقانه,شخصیت و جوانب آن در نظر گرفته شود,و به طور کلی آینده نگری شود,رابطه ماندگار تر خواهد بود.وگرنه عشق همیشه ماندگار است
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

سربازی

bacheha ma ham raftani shodim ..vasamoon doa konid ke behm khosh begzare akhe be har ki migam mige bad tarin ja oftadi ..in hame davandegi vase amriam be hich ja naresid in hame be ghole shirazia sag do bezan akhresham hichi ..maslan dasht karam ba sarbnazim hamzaman joor mishod ..ama khoda begam chikareshoon kone har ja vase kar kardan niaz be ye party kolft dari man karam too ye emzai gir kard faght..kholase ma ke oftadim arak ghesmat niroo entezami az bar o bax har ki ezamesh 2.1hast behm khabar bede ta gham hamdige sharik bashim ..vasam doa konid zood bar gardam baz biam inja baratoon chi benvisam ..khosh bashin azizan va hamishe ba eshghe zendegi konid va kineh ro az khodetoon door konid ...koochike hamatoon dash reza

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

ماه

ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

مرگ

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

رنگ

دما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف که هر لحظه یه رنگند
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط رضا  |